|
من ، بي جان گلوگاه تورا مي فشارم و خشنودم كه خرسند نبودم و مرگ را پيش از اين از شيريني هاي خامه اي اش مي شناختم اينجا ايستاده بود سرود مي خواند و از تراژدي هاي شكسپير با لبخند ياد مي كرد كس خاصي را نمي گويم ... من در كابوس كابوس مي بينم آقاي دكتر اين سر نخ همان پايان نخ است امتدادش را در چشم هايم جستجو نكن كش مي آيد اندوهم از عفونت بسيار و اين تابلوهاي ناموزون بافته شده هديه ي كدام بيمار درمان يافته در مطب توست ؟؟؟ من به نام مبارك هيچ كس خطابه اي به قصد درد بر روي سنگ قبرها نخواهم نوشت لب هايم تلخ تر شد مثل معشوقه اي كه تلخ مي شد از بي بوسه اي من .. كوه ها ي در نقاشي نوك تيز يا گرد هيچ كوهنوردي را دلگرم نمي كند .. و گوشت قرباني پيچيده در روزنامه با خبرهاي خوني منجمد مي شود در فريزر.. لعنت به باران كه هم در خانه ي ما مي بارد هم در خانه ي آنها آنهاي خاصي را نمي گويم.. اين دل تنگ را با شيريني هاي خامه اي با مرگ به خوردت مي دهند ... آه از این همه حماسه .. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 13:7 توسط شیرین کاظمیان |
|