|
كسي اندوهم را باور نمي كرد زماني كه سايه ي مادرم بر پله هاي ايوان مي شكست نگران مي شدم و پاهايم را در دمپايي ام تا ته فشار مي دادم و روسري اش كه سياه بود در باد زير درخت توت هم سياه بود لاي شمشادها هم . . اين آتش را استعمال كنيد و فرسايش را براي هرچه بهتر ديدن باران .. گرچه تقويم يادبودها و سالروز هاي بسياري را براي روزهاي شما به همراه مي آورد و اين گونه كلاغ هر قصه به خانه اش نمي رسد و گوش ماهي ها در ساحل فرو مي روند ... كه اين لحظه زغال مي شود و يادبود خاكسترش عبادتي تلخ مي شود براي زانوهايي كه سست مي شد از داغي خيس شاشش زير باران.. شمشادها بهانه ي خوبي نبودند براي آنكه آن روز خوب بماند و سايه ي درخت توت هم بر پله هاي ايوان نشكند ..
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 21:41 توسط شیرین کاظمیان |
|