|
روزی که دوچرخه ام را دزد برد جیب هایم را پر از سنگ کردم برای شنا در خودم داد می زدم بادبان ها را بی اندازید به ساحل نزدیک نخواهیم شد و ناخدا مثل خدا بی فایده ایستاده بود در باد ... تمام انگشتانم آماده بود برای شمارش خورشید ها آماده بودم برای بازی در آسمان و پدری از سفری نزدیک برای فرزندش تفنگی هدیه آورد .. ـ پدر را هلند صدا می زدند برای باغ های لاله ای که دوست داشت و مادری در لالاای اش همیشه لاله ها را برای فرزندش می چید .. امروز که بهار را با پروانه ای به دیوار کوبیدم قصه ای شروع نشده بود که به پایان برسد همیشه در همیشه بودم روزهایی که برای نشستن بر نیمکت سرخی سرخ بودم و برای نتابیدن آفتاب نگران .. مادرم را در خواب دیدم پشت پدر راه می رفت صدا می زد هلند هلند مرا به باغ های لاله ببر .. ... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 2:14 توسط شیرین کاظمیان |
|