|
عزيزم خرده مگير به ته مي رسد پاييز شادي درد فيلم باران شاشيدن نفس .. و عشق به ته مي رسد .. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 5:57 توسط شیرین کاظمیان |
بي وقفه بگو پدر در خانه و مادر در خانه و باغچه پراز خاك و كمي سبز رشد مي كند .. مثل توده ي انگور مثل سرطان بي وقفه بگو اولين كابوس به خانه كه رسيدي و مرگ گلدان بين طاقچه و پنچره .. عريان بمان همين جاست تولد آغوش مرگ .. خلاء را بگو در برگريزان آنجا كه بي جهت مي رود باد و قويي ميان درياچگي ات آواز مي خواند .. چنگ مي نوازم بر امواج مويت آنجاست كه صلح مي آيد و جهان شروع مي شود.. بنياد باغچه ام را برگريزان مي داند .. مي خواند .. همين جاست خلاء .. + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 0:27 توسط شیرین کاظمیان |
|