|
اينجا كه مي نشيني مادام صخره مي دهي مادام قوچ هاي وحشي در تو مي دوند ... و چيزي شكار مي شود از جايي به جايي در تو بين من آن ميان ... بگذار جغد را به خانه بياوريم در كنار سوپي كه مي خوريم و سريالي كه مي بينم و قناري اي كه مي خواند ... شايد جغد هم بهانه اي شود مثل بيل كه به زمين مي زنيم و مثل خانه كه گاهي خالي مي ماند .. از درخت هاي نرسيده براي امسال بگو عزيزم از تابلوهايي كه به ديوار كوبيده ام وتو مي داني امشب همسايه ها زباله ها را به كدام ديوار تكيه مي دهند ؟ كاج اتفاق بزرگيسيت و ميوه اش اتفاق بزرگي نيست مثل صبح در جنگل بدون بازگشت داركوب .. اين سال هاي نوري و قفس بوقلمون ها و انبار غله و خسته نباشي امروز عصر فردا صبح و چند سال بعد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 5:52 توسط شیرین کاظمیان |
كسي براي مادرش به بهشت نمي رود كسي براي رئيس جمهورش به بهشت نمی رود اگر آنجا نباشد .. ـ به بهشت نمي روم اگر دن كيشوت آنجا نباشد تا با نيزه اش به گله ي بهشتيان بزند ....... پ . ن : پیشکشی برای آنان که به دوزخ می روند به گمان .. + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 2:9 توسط شیرین کاظمیان |
موجي در اوج بالا آمد از سرم گذشت به دريا بازگشت و من بيشتر در ماسه ها فرو رفتم .. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 6:42 توسط شیرین کاظمیان |
آبشار را به عقب بازمي گردي در قايق ات به اندازه ي يك جزيره به دور نگاه مي كني وقتي سايه ي ماه به آب سقوط مي كند و سايه بان ها هنوز سايه بانند و رقاصه هاي بندر هنوز بندري مي رقصند و هنوز در تور گير مي كنند ماهي ها مسير هميشگي رود تورا به جلو نمي راند براي آبشارهم كمي ديرشده است انگار ... پ.ن : عكس اثري از سالوادور دالي . + نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 4:15 توسط شیرین کاظمیان |
|