|
من ، بي جان گلوگاه تورا مي فشارم و خشنودم كه خرسند نبودم و مرگ را پيش از اين از شيريني هاي خامه اي اش مي شناختم اينجا ايستاده بود سرود مي خواند و از تراژدي هاي شكسپير با لبخند ياد مي كرد كس خاصي را نمي گويم ... من در كابوس كابوس مي بينم آقاي دكتر اين سر نخ همان پايان نخ است امتدادش را در چشم هايم جستجو نكن كش مي آيد اندوهم از عفونت بسيار و اين تابلوهاي ناموزون بافته شده هديه ي كدام بيمار درمان يافته در مطب توست ؟؟؟ من به نام مبارك هيچ كس خطابه اي به قصد درد بر روي سنگ قبرها نخواهم نوشت لب هايم تلخ تر شد مثل معشوقه اي كه تلخ مي شد از بي بوسه اي من .. كوه ها ي در نقاشي نوك تيز يا گرد هيچ كوهنوردي را دلگرم نمي كند .. و گوشت قرباني پيچيده در روزنامه با خبرهاي خوني منجمد مي شود در فريزر.. لعنت به باران كه هم در خانه ي ما مي بارد هم در خانه ي آنها آنهاي خاصي را نمي گويم.. اين دل تنگ را با شيريني هاي خامه اي با مرگ به خوردت مي دهند ... آه از این همه حماسه .. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 13:7 توسط شیرین کاظمیان |
كسي اندوهم را باور نمي كرد زماني كه سايه ي مادرم بر پله هاي ايوان مي شكست نگران مي شدم و پاهايم را در دمپايي ام تا ته فشار مي دادم و روسري اش كه سياه بود در باد زير درخت توت هم سياه بود لاي شمشادها هم . . اين آتش را استعمال كنيد و فرسايش را براي هرچه بهتر ديدن باران .. گرچه تقويم يادبودها و سالروز هاي بسياري را براي روزهاي شما به همراه مي آورد و اين گونه كلاغ هر قصه به خانه اش نمي رسد و گوش ماهي ها در ساحل فرو مي روند ... كه اين لحظه زغال مي شود و يادبود خاكسترش عبادتي تلخ مي شود براي زانوهايي كه سست مي شد از داغي خيس شاشش زير باران.. شمشادها بهانه ي خوبي نبودند براي آنكه آن روز خوب بماند و سايه ي درخت توت هم بر پله هاي ايوان نشكند ..
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 21:41 توسط شیرین کاظمیان |
|