|
براي ماموت ها براي دايناسورها و گل هاي سرخ وحشي خانه ي شما نگرانم اين گودال از ردپاي كرگردن هاي صحرايي نزديك بر تنم حفر شده كه جانورهاي درونم را سيراب كند و شكرگزاري هر صبح را به بهانه ي دست هاي كسي به جا بياورد ... اما جنگ كه مي دود بين انگشتانت بين انگشتانم به فرياد تارزان ها فكر مي كنم از سر فاصله ي بين درخت ها و ناله اي بي سرانجام كه هميشه از جفت گيري اي در دور به گوش مي رسد .. و اين جنگل مدام كه نگرانم هنوز براي ماموت هايش براي دايناسورها يش و انقراض گل هاي سرخ وحشي تو ... ختم اين بهمن هم ديباچه اي بر تجربه ي نوزده سالگي ..
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 0:30 توسط شیرین کاظمیان |
... كه بي حركت ماند ... پشت چندين برف و صلابت اين اندوه به جايي خيلي خيلي خيلي دور مي رسد ... سالهايي كه دست هايم انقلاب مي كرد سالهايي كه ديوارها را براي نوشتن شعارها دوست داشتم سالهايي كه ... اين سال هاي خيلي خيلي خيلي دور را به خاطر نمي آورم وقتي تميز شد آفتاب از بام هاي ما ... فلاني هاي زيادي در گلويمان مانده اند كه دوست داشتيم جسارتا با آنها بخوابيم و ناگهان تنها دندان هامان بر دندانهامان و دندان هاشان بر دندانهاشان و گاهي دندان هامان بر دندان هاشان قفل شد به جاي آنكه دستمان چنگ بنوازد بر مويي كه فلاني صدايش مي كرديم .. و عشق اول دوم سوم .. چه كنم !؟ - چشم هايش مي رفت فلاني هم چشم هايش مي رفت براي شبي كه "با هم " نبوده ... بوي كافور مي دهد اين برف بوي كافور مي دهد اين كودكي بوي خيلي خيلي خيلي دور را مي دهد اين كافور ..
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 2:8 توسط شیرین کاظمیان |
|