|
از دره فاصله نگير سرت را بر زمين بگذار پا بر هوا بچرخ لعنتي و اجابت كن لحظه اي را كه براي لحظه ي بعد به لحظه ي قبل فكر كني ... به نيابت دردي كه مركزش را نمي يابم خواستارم خرس باشم از نوع خواب زمستاني اش ... گفتم كه از دره فاصله نگير بگذار سرت بر زمين باشد پا بر هوا سرت بر زمين بچرخد پاهايت بر سرت سرت بر سرت .. سايه ها را كمدي ها را يادگاري ها را و باز هم همه ي بنفشه ها را براي تو گذاشته ام وقتي فصل تو هميشه بارانيست و بادهاي موسمي ات مرا به صخره هاي طبيعتت مي كوبد ... ( در زير كاجي كه مرده ام را دفن كردم صندلي اي سفيد بر زمين كوبانده ام و فكر كه مي كنم جز همان يك صندلي باقي اضافيست حتي كاج و حتي آن قبر گاه به گاه ) چرخ كه مي خوري چرخ مي خورم و حتي شكار خرگوش ها را هم مي بينم در تپه هاي انديشه ي شكار مبادا قوچي را بر قله اي از دست بدهم ... بياويز تنت را از سر به پا بر زمين بياويز بگذار كه چرخ بخوري و گنگي دره ي كنارت تو را در خودت بي اندازد ... دره اي شايد حفره اي شايد همان خالي .. + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 1:8 توسط شیرین کاظمیان |
از نوع آسيايي اش از همان نوع كه از ريز قطره هاي باران كوچه اي لعنتي شروع مي شود در برگ هاي افتاده اوج ميگيرد و به سستي شانه ها مي رسد مبتلا ام ... مگر بر فراز درياهاي بسيار دريا شهري غم انگيز صبح را يه شب ميرساند و شب ها را پرتاب ميكند براي صبح ها .... كه راز ناله ي مرغان دريايي را دريا ها هم نمي دانند ... فكر مي كنم به تاريخ به معبد ها به زيگورات ها به كليسا ها به به مسجدها كجاي اين خالي انبوه براي يك فنجان چاي تمركز كرده ام – كرده اند – خواهم كرد – خواهند كرد - كرد ؟؟؟ " از ديوارهاي قديمي فاصله بگيريد شايد بر ديوارهاي جديد خراب شوند از شما فاصله مي گيرم شايد بر من خراب شويد از من فاصله ميگيرم كه شايد به هيچ جا خراب نشوم ... " به كجا ببرم اين سستي شانه ها را این پناهندگي پاييز را به ريز قطره هاي باران كوچه اي لعنتي ... به مبتلا به صفر ... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 2:16 توسط شیرین کاظمیان |
بين ناموزون يك اذان كه صبح بود ظهر بود يا همان عشاي نارس يك صندلي لهستاني نابارور شده است انگار كه بي طاقتم براي لحظه اي كه انقباض عضلاني وقت انتقالم بدهد به لحظه اي بعد ... درست بعد از رسيدن به قله به بازگشت فكر مي كنيم به چاي به پرچم و باز بازگشت ... براي عبور از كنار عابران چند فرفره ي رنگي لازم است تا براي رسيدن به پل هوايي و عبور و عبور ها خشنود باشي و براي بادي كه شايد برسد به فرفره ها به چرخش در گشايش تقويم به دست خوردگي ايام بعدي فكر مي كنم كه براي سوگواري آماده مي شويم و براي جشن يادبود زادروز سالروز ... " در تقويم ناگهان مرده است ... " به اصلاحيه هاي درون اين شعر توجه كنيد به چيزي كه بارور مي شود و زاييده نمي شود و سقط هم نمي شود درست فهميديد بين من و همسرم فاصله اي نيست ! براي صيد ماهيان قطبي يخ را مي شكنند و اسكيموها خشنودند كه يخ خواهد شكست و ماهي گرفته خواهد شد در خانواده هاي اشرافي آفريقا هم تيرگي پوستشان برق ميزند و آفريقا در لبهاي متورمشان خوبتر تلفظ مي شود .... و نگاه در شرق هميشه مي ايستد در تناسخ هاي تكراري در پشت پرده .. در چالش نخ نماي زمين و چرخش بي مهاباي ايام صدا مي زنم " همسرم من به زندگي عادت دارم . " + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 5:49 توسط شیرین کاظمیان |
|