|
... به كوه پايه هايي كه نقاشي كردم و مكث آفتاب براي بي پنجر گي اتاقم هنگامي كه از تخت خوابي متاسف بامداد را آبي مي خواهم كه من انگشتان تاريكم را به بلندي تمام اندوه هاي قبل از مرگ كشيده ام وقتي ابروهايش غروب مي كند و دست هايش هر چه بيشتر شبيه باران مي شود .. و تمام مي شود .. بين تمام عكس هاي كودكي ام دختركي مي دود كه پيراهن قرمزش با باراني كه باريد بي رنگ شد ... كه اين آفتاب بر من ناله مي كند و درد را هرجايش را بگيري قله هايش آسمان را مي شناسد .. سرابم بزرگ تر از كوير مي شود و بيابان در دست هاي من جا مي شود هنگامي كه شانه هايم آويزان از رفت و آمد قطارهاي خالي مي شود كه دعوت مي شوم براي صرف چاي هنگامي كه پيراهن قرمز مي پوشم .. به كوه پايه هايي كه نقاشي كردم و آفتابي كه ايستاده بود بالاي رفت و آمد قطارهاي خالي دوباره نگاه مي كنم به تخت خواب متاسفم مي روم به خواب هايي متاسف تر ... پاورقی : و شب هایی دیگر ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 3:6 توسط شیرین کاظمیان |
تابستان دراز مي شود مثل خلاء سايه ام كه بر درازاي من مي افتد همه جايم شهريور مي شود وقتي از غروب به رويا مي روم تا شايد طلوع خوب شود ـ گاهي بي رمق از يك عكس قديمي ام كه براي صامت بودنم بر ديواي صفحه ي آلبومي يا حتي يادي رنگي داشته باشم ـ و خوشحال در دشتي سبز براي همه دست تكان دهم و اندوه را كه هميشه شعر بلندي است در حرف هايم براي تو نگويم ... ـ لعنت به شعر و نبودن چيزي كه هيچ وقت نبود كه بودنش اشتباه بود يا نبود بوده يا نبود ه كه اين تصوير اشتباهي شكل گرفته اين گلها اين خالي خانه و اين غروب تخت خواب ... پاورقي : اندوه هايي از ازل بوده اند و ابد بر استخوان هايم پوك شده است عكس ها ابدي مي خندند ... مي دانم باغ هاي شيراز هم به تو نمي رسد گاهي كه دوباره مي خندي ... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 23:59 توسط شیرین کاظمیان |
ـ شايد بين روزنامه هاي قديمي پيدا شوي وقتي در ابعاد يك گنگي به عادت سرت را بالا مي آوري تا تابلوهاي تبليغاتي جديد را ببيني ... ـ به شعر رجوع كنيد و سراب هاي يك شتر كه براي آنها قدم هايش را در شنزار فرو مي كند ... و هر چه مي رود باز هم مي رود ... ـ يك راه آهن تازه ساز در كنار بوته هاي بلوط و تمام سفرهايي كه يكهو يادم مي آيد كه به رفتنش نرفتم ... ـ آرام پياده روي كن و دهانت را باز بزار شايد يك راه آهن از تو بگذرد و در بعد از ظهر هاي تعطيل بلوط هاي افتاده را از كنار ريل ها جمع كن و پياده روي كن پياده روي كن و به پايان سريال هاي تلوزيوني فكر كن ... ـ بين روزنامه ي قديمي و گل هاي خشك شده ي سرخ و تعداد بلوط ها در انبار شايد پيدا شوي ... + نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 3:12 توسط شیرین کاظمیان |
|