|
فرقي نمي كند چه با تو چه بي تو باز هم گارسون مي پرسد سالاد چه ميل داريد ؟! و تمام بارهايي كه به ساعت نگاه كرديم پاندول طلايي وقت را اين طرف و آن طرف مي برد كه شايد چيزي فرق كند و دوباره از پنجره بيرون راببينيم تمام ساختمان هاي قديمي تمام ساختمان هاي جديد و تيرآهن هاي لخت كه براي درازاي خودشان زنگ مي زنند ... جايي در فرسايش شهر براي نشستن هست چه با تو چه بي تو گارسون باز هم مي پرسد سالاد چه ميل داريد ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 23:32 توسط شیرین کاظمیان |
به گردن شما اگر به ما مي خندد اگر از هر جا كه بياييم به آنجا نمي رسيم و دقيقا بله اين يك سياه مشق است براي ضربه هاي محكم به اين صفحه كليد و اعتراض من به متن اعتراض دارم به كلمه كه همه جا مي رود جز آنجا به تمام رئيس جمهور ها به تمام تابلوهای توقف ممنوع به تمام گوركن ها و البته مرده شوي هاي محترم از تيمارستان تا همان روان پزشك كمي صميمي لنگرهاي كشتي افتاده بود من هم با لنگر در خشكي و اسب هاي تركمن که هي مي دویدند با غباري كه مي آوردند و مي بردند هي مي دویدند و ما در هي خلاصه شديم بگو كسي بيايد موهايم را شانه كند كسي كه مديون دست هايش شود موهايم و و و اصلا ( و ) ديگر در كار نيست جمله هم كلمه هم كسي دارد مي خندد به من به تو به رئيس جمهورها به گوركن ها به مرده شوي ها حتي به روانپزشك كه هي مي گويد خيال بافي نكن دختر ... گذري بود از لنگر كه به هر سو مي اندازتم و خفيف خفيف تر آرام آرام تر ... فردا همه چيز سر جايش مي رود ... پاورقی : برای اینکه توهم باشد کمی دیر شده است . حتی برای اعتراض. لنگرها را بی اندازید .. خشکی شاید به ما نزدیک شود . پاورقی دوم : چندین سال نوری را خسته ام ... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 23:9 توسط شیرین کاظمیان |
براي چند لحظه شايد در هيماليا بلنداي اورست هوا را بغل كنم وقتي كه از سوراخ تمدن بيرون افتاده باشم ... هميشه چيزي بود كه دنبالش بگردم و براي آويختنش به ديوار روزهايي را در دهكده بچرخم . وقتي كره زمين را مي چرخانم كشور ها زير انگشتان من پنهان مي شوند و تند تر كه مي چرخانمش محوشان مي كنم ... نامه ي مرا به آلاسكا برسانيد به پوست خرس هاي سفيد و سرعت سورتمه ها كه از بي خطي برف ها مستقيم مي روند ... شايد خبر دار شوند در ميامي قرار است تانگويي برگذار شود ... و خانه هاي در آب ونيز كمي خسته اند يا مجسمه هاي عريان پاريس در چشم ما هم قشنگ شده اند ... كسي صداي مرا از اورست نمي شنود من كه از سوراخ تمدن بيرون افتاده بودم و بر روي اولين ارگ ها دست كشيده ام هوا را بغل مي كنم براي كره زمين يك پرچم تنها كافي بود براي اورانوس هم يكي براي عطارد هم يكي ... حسي مرا از همين آلاداغ هم پايين مي كشاند و رنگ هاي كره ي جغرافيا در چشم هايم مي چرخند ... پاورقي : هم چنان آدامس و بادكنك هايي كه به هوا نرسيده مي تركند ...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 4:59 توسط شیرین کاظمیان |
|