|
مثل يك باد گم شده اي در گندم زارهايي دور در خالي دست هاي مترسك و پژواك اين سكوت از يك كوه تا من در گوشم ادامه دارد ... خلاء اي از آواز پليكان ها شبيه ناله هاي سهمگين از اندوه پر شده است در من كه انتظار كوچ او را داشتم از دريايش ... اما اين مرداب شبيه دريا نيست ... كه او هر جا باشد شبيه اينجا نيست ... كه جايي بهتر هميشه هست . در غربت سوزان نخل ها سرگردان تر ازسردي سنت هايم كه باز هم نيستي ... كولي بي خانه خوب گفت : ناچاري كه اين دچار نوشته ها را تقديم يك او كني ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 23:13 توسط شیرین کاظمیان |
خواهند گفت : روسپي اي در او پنهان است كه پاهايم انقلابي تر راه مي روند كه جرئت سفر دارند كه دنبال چيزي مي گردند حنجره ام پر از هواي پل هاي هوايي و آواز جنگل جنگل دور و كبوتري كه بال بال مي زد ... مرا هم با خود سوار قطار مي كنيد ؟ با كفش هاي گلي ام با لباس خالي از عطرم و چشمان پنهان و چمداني سنگين از سكوت ؟؟؟ روسپي اي در او پنهان است كه اين خيابان ها بوي تند انقلاب گرفته اند كه سفر جرئت مي خواهد و هر چقدر اينجا دنبال هوا باشي هوا همين است ... و مادرم كه ديروز با قطار رفت چمدانش را برای من گذاشت ... بايد بروم ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 23:48 توسط شیرین کاظمیان |
1: داروغه دروغ مي گفت : رابين هود را اين بار خواهيم گرفت . 2: همه فقط منتظرند كه بيايد ! 3: رابين هودي نبوده ... نيست . + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 23:39 توسط شیرین کاظمیان |
بن بست اين كوچه يك باغ است كه در هواي هميشه ابري اش كلاغ ها قار قار مي كنند * و در انبوه درخت هاي بي رخت كليدي گم شده است ... ( كلاغ ها همه چيز را نمي گويند ...) بلوار اين سو در فواره ها يش جريان مرده است و نيمكت هايي خالي چقدر خالي و چرخ فلك هايي كه فلك شده اند و قارقار كلاغ ها بدون كلاغ ها راديو گفت : امروز همه ي هوا ابريست كه انتحاري ديگر را منتظر باشيم ... و ترافيك خلاصه مي شود به اشتباه ها - و فرق نمي كند زرد قرمز سبز گاهي پشت همه ي رنگ ها بايد ايستاد. ( و كودكي اينجا چشم به بادبادك خوش رنگي دوخته بود در هواي آسمان هميشه ابري كه از دره افتاد و هنوز باد مي آمد و سرخي بادبادكش پرواز داشت ...) و من هنوز در فكر آن شواليه ام كه در بالماسكه هاي هميشگي زير كلاهش گم شد و قبل از هيچ آمدني رفت ... و بن بست و اين بلوار طولاني مي شوند ... در خالي نيمكت ها در ترافيك اشتبا ه ها در باغي پشت بن بست در كليد هايي گم شده در هواي هميشه ابري ... * : با الهام از شعر آرش قربانی . + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 0:20 توسط شیرین کاظمیان |
در خلیج نگاهش بودم ... و موج صدايي عجيب هويت باران را تكرار مي كرد ... صياد ماهرانه تور انداخته بود و سايه ي قلاب اش فراري نمي داد او ... از همين جا آمده بود و تاب كودكي اش را سپيدارها تجربه كرده بودند نشاني شان از بوي كاهگل پيدا بود و پنجره ي خانه شان سمت آفتاب را مي دانست او از همين جا آمده بود همين جا كه من نيستم و موجي درميانه ي دريا نخواهد آمد ... و سايه ي قلاب آرام گرفته ... و مدام صدايي عجيب باران را توصيف مي كند ... پاورقی : چگونه سلولی انفرادی تر می شود !؟! + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 23:44 توسط شیرین کاظمیان |
|