|
چقدر احساس بدی آدم بدونه از هر چه که باید می نوشت نوشته ... بد فکر کنه واقعا به پایان رسیده ... ببینه همه چشماشونو بستن ... انگار پایان جهان شبیه به یک پرتگاه شده ... و توانی در پاها نیست که بپرد . ناچار بر می گردم ، جاده تا پایان چشم من امتداد دارد . چشم هایم را می بندم . شبیه عروسک ها یا مجسمه ها می شوم که خیره اند !!! همیشه خیره اند ... اما گاهی زیرکانه به آسمان نگاه می کنم . شاید آسمان پایان نداشته باشد ... شاید من در من تمام شوم . و به دنیا ربطی نداشته باشد . چشم هایم بسته است نه آسمان نه درختان نه ... من چند وقته که برگشت زدم ؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 0:32 توسط شیرین کاظمیان |
کمی قدیم تر نیمه ی مهر در گلستانه قلب کاشان ... چه بوی علفی می آمد ... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 20:36 توسط شیرین کاظمیان |
اگر در دست هایمان خلاصه می شدیم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 1:8 توسط شیرین کاظمیان |
اکنون پر آینه بود و گلویم جا داشت حجم هر چه تنهایی را قورت بدهد باز هم تنهایی بیاورید میل به تنهایی دارم هوا نیست زمین نیست و معلق بودن همیشه جاریست ... رقصیدن در فضا و آرام آرام چرخ زدن در ملکوت تنهایی ... بوسیدن لب های هیچ و پیوسته خندیدن زمان پر آینه است و وسعت تنهایی در کیهان نمی گنجد ...! مرز گمشده اینجاست بین سیم خاردار های دو دیدار و قصه های زمان مرزها را مجبور می کند که فراموش شوند که جایی این اطراف از کوچکی کیهان قانع شویم .... آینه اینجاست و تنهایی دو برابر نور سایه ها را بیدار می کند و چرخ می زنیم می رقصیم تا از آن سوی تنهایی آرام آرام به اکنون آییم پرواز آغاز یک دیدار با وسعت صعود است وسعت چرخیدن و گم شدن آز آغاز برایم پرواز بیاورید پرواز ... ... + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 14:37 توسط شیرین کاظمیان |
|