|
بر این تابستان های بی قرار بر این پاییز هایی که حلق آویزم می کند تو ایستاده ای مدام ایستاده ای به ته دور من نمی یایی اینجا درخت ها زیر آوار پاییز نفس می کشند اما باران آنقدر می بارد تا مثل تو بایستد ته بن بست من یک نگاه بالاتر از دیوار تو پروانه های زمان در راه های پیراهنت به ابد بال می زنند ... تا انتهای هجوم این سکوت یک نفر در ایستگاه تو می ایستد و فصل ها ر ا فراموش می کند تا ملکوت سفید زمستان هم خواهی ایستاد و شاعر می داند بهاری این اطراف گم شده است ... + نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 2:4 توسط شیرین کاظمیان |
اکثر پیشامد ها در اتاقم جا نمی گیرد
سرفه می کنم می گویم ببخشید اینجا آلوده است مردمکت ثابت می شود سایه ام را می بینم که دست هایش چشم های هر چه تو را می بندد سکوت باز هم جیغ می زند هیجان زده می شودم !؟ اگر همه ی تو ها همه ی سایه ها هاه کنند دست هایم گرم نمی شود ... سرفه می کنم اینجا آلوده است ... پیشامد من در اتاقم جا نمی گیرد !!! کم کم هیچ پیشامدی مهم نیست حتی من . و شبیه من . + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 0:59 توسط شیرین کاظمیان |
انگار تمام بشریت بر کول من سوار است کی آن زمان می رسد که دیوارهای ممتد پذیرای عاشقانه های سهمگین من باشد ؟؟؟ من می دوم می دوم و از تمام دره های تو می پرم و زمزمه می کنم هیچ تویی وجود ندارد اما من عاشق هیچم ...! هیچ من دستانی ظریف داشت با انگشت هایی طولانی که سفید بودند ... هیچ من صدایش لطافت باران اوایل تابستان را داشت ... می دوید او می دوید و در ارتفاعات من پیاده روی می کرد . گاهی که مست می شد می گفت مست نیستم بعد می خندید ... حال من لابه لای آلبوم های قدیمی که عکس هایش رنگ چشم های هیچ من است به دنبال او می گردم که شاید در این عکس ها زیر درخت سیب منتظر من باشد تا لب هایش را ببوسم و با هم سیب ترش بخوریم . بین عکس ها مسدود می شوم و حس می کنم در دره ی او افتاده ام ... در دره ی هیچم افتادم . عاشقانه های سهمگین را می شود به معشوقه هایی که نمی توانند عاشقانه های سهمگین را چیزی فراتر از جو گرفتگی بدانند تقدیم کرد ؟؟؟ مهم نیست . + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 3:16 توسط شیرین کاظمیان |
درد بی دردی سایه ها به دنبال من و گاهی من به دنبال سایه ها سوت می زنیم ... من تو را می بینم تو مرا می بینیی چرخش مردمک های قهوه ای ... خیرگی جریان می یابد چیزی شبیه درد ... در گرداب خودمان می چرخیم تاپ تاپ صدای ضربانمان می آید خیرگی عالمی دارد ... من از تنم فرار می کنم تو به دنبال تن من می آیی فرار دردناک و ساکت است دنبال کردن اما عالمی دارد تاپ تاپ های قلبم مال من نیست مال تن منه تنه من مال تو ... هیس ! ای شهوت همه بهانه از توست ... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 2:38 توسط شیرین کاظمیان |
شهریوری دیگر آمیخته با رنگ سبزی که اضطراب پاییز را دارد ... (یگانگی را فراموش کرده ام ) گاه و بیگاه رویای سبز یگانگی از ذهنم آویزان می شود که مرا به خاطر بیاور ... و من با چهره ای سرخ و پاییز زده می گویم نمی توانم دوباره باورت کنم ... یگانگی ... بشر با تمام پستی هایش گاهی با قلموی یگانگی رنگ زیبایی به صفحه ی روزگار پاشیده که خاطره ی آن هم لبخند هایمان را اندکی بیشتر بر صورتمان نگاه می دارد . اما حال برابری را دوست ندارم وقتی هیچ کس به دست های ترک خورده احترام نمی گذارد ... وقتی قلم، راه سکوت را پیش گرفته ... وقتی مفهموم دیگری در ذهن هایمان دفن شده ... یگانگی خاطره ای از یک رویاست . و رویا همیشه رویا می ماند ... گاهی که صدگانگی های افکارم بر من فشار می آورد فکر می کنم هیچ مطلقی وجود نداره ولی از این نتیچه استفاده نمی کنم ! ... + نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 1:10 توسط شیرین کاظمیان |
|