|
نفسم بالا نمی یاد زندگی تو گلوم گیر کرده با ناچاری تمام می گویم آهای جوانی ... کدوم گوری بودی تا حالا ؟؟؟ فکر کردی زیر این همه سرکوب کردن چیزی ازت باقی مونده ؟؟؟ ((شکل التهاب تازیانه ای ... تازیانه ی احساس)) نفسم بالا نمی یاد زندگی تو گلوم گیر کرده چی ؟؟؟ انگیزه ؟؟؟ دارم ! خوبشوهم دارم ! ( آسمان همیشگی ... دیوار های همیشگی ... لذت های بیدار که خودشو به خواب زده ... دوستانی که به آبرنگ شبیه ان ؛ آبرنگی که نمیشه باهاش طرحی از یه آینه کشید ...) آینه ی دروغ گو !!! انگیزه هایم ارزانی شما ... نفسم بالا نمی یاد زندگی تو گلوم گیر کرده جوانی فقط تو یکی را کم داشتم ...! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 1:41 توسط شیرین کاظمیان |
هر صبح به همه ی نداشتن هایم سلام می دهم از داشتن هایم خداحافظی می کنم واین چرخه ادامه دارد ... یک نفر می آید به او هم سلام می دهم ... می خواهد برود ... برایش دست تکان می دهم ... یقین دارم چیزی از من را با خود می برد . و این چرخه ادامه دارد ... گاهی گم می شوم و به ناچار با همه به خودم می خندم ... حادثه ها یکی پس از دیگری بر من وارد می شوند و این چرخه تا کی ادامه دارد ؟؟؟ دوبارگی کن ... دوبارگی دوباره به من سلام بده غریبه دوباره مرا در آرمانی هایت گم کن غریبه ... دوباره دیوانگی کن غریبه دوباره ... باز هم خداحافظ غریبه ...؟!؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 1:20 توسط شیرین کاظمیان |
با خرمن موهای سیاه و رقصان گاهی از دریاهای بی انتها می آیم با انگیزه های آبی و آرام گاهی از جنگل می آیم هماهنگ با عریانی های زندگی ساز گاهی از آسمان شب می آیم با ستاره های نا پیدا ... از هر کجا بیایم سر آخر در چشم های تو فرود می آیم ! اما باز سوار بر گلوله ی نگاهت شلیک می شوم رقصان به گندم زار های طلایی می روم آرام و آبی به دریا های بی انتها می روم شاید با خشونت عریانی به جنگل ها بروم به ستاره باران شب ها هم می روم به همه جا ... به همه ی خودم می روم جز چشم های تو ...! + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 1:32 توسط شیرین کاظمیان |
می گویند نسل دایناسور ها منقرض شده است ... پس من چرا زنده ام ؟ ( حسین پناهی ) من سرشارم از زنانگی های مداوم و نا خواسته مردانگی های مسدود و سه نقطه های ابدی ؟! بس است دیگر نیاز به بی جنسیتی دارم !!! من جنس سومم من اشتباه آفرینشم ! از زیر دست خدایان عبور کرده ام و دیده نشده ام من جنس سومم بی مردانگی بی زنانگی گمان می برم هم نسل دایناسورهایم از آنهایی که تمام شده اند و گاهی صدای خرخر ابهتشان می آید !!! آه چه لذتی دارد تنهایی ... بی جفت ... بی همزاد ... بی هم شکل...! من جنس سومم تا جایی که هستم تنها هستم آتش را دوباره کشف می کنم و نخواهم سوخت چرخ را دوباره بار می سازم و به دور خود نخواهم چرخید به رودخانه پناه می برم و خواسته هایم امتداد نمی یابد همیشه رنگ برگ های از خود آویخته ام می مانم پیامبر خودم می مانم و تکثیر هم نمی شوم ... به تجزیه ی اتم کاری ندارم جنگ های جهانی را هم نمی شمارم ...!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 2:1 توسط شیرین کاظمیان |
|