|
بارها گفته ام هنوز چشمانش را ندیده ام
همیشه اما در استوای چشمانش ویرانی های خودم را جارو می زدم انگار که عریضه نویس او بودم شکایت ها را از خودم چه روان می نوشتم تا انتهای رگ های آبی دستانش می رفتم و چه ناگهانی انتهایی نبود حال صدا می زند مرا کسی که مادرش ریحان پاک می کند پدرش پشت زمان ها زنده است رگ های آبی دست هایش انتها دارد و من سوار بر تاب هستم شمال و جنوب را روان می پیمایم جایی ناگهانی او را می بینم می آید و می رود ... برای (نیکی) دیروز و شاید (نیکی)امروزم... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 0:27 توسط شیرین کاظمیان |
تموم یعنی چی ؟؟؟ آهاااااا یازده سال تحصیلی تموم شد ... فکر کنم دیپلم گرفتن یعنی همین . تموم شد ... دیگه صدای سوت لعنتی معاون ها تموم شد ... دیگه پوشیدن اون فرم مزخرف تموم شد ... دیگه معلم ها چیزی ندارند که به ذهن بد بخت دانش آموزها تزریق کنن ... دیگه معلم زبانی نیست که سیاحت غرب فیلم محبوبش باشه ... دیگه معلم بینشی نیست که بگه گمشو از کلاس بیرون ...! دیگه معلم تاریخی نیست که من ستایشش کنم ... دیگه زنگ ادبیات بی آن همه ذوق تموم شد ... دیگه هم کلاسی هایی که بوی از هم کلاسی بودن نبرده اند هم نیست ... راستی دیگه هیچ زنگ تفریحی هم نیست ... ... تموم شد . چه خیالی چه خیالی می دانم ... شهریور اما هست ...! آخه زندگی خالی از لطف نیست که !!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 23:22 توسط شیرین کاظمیان |
من هر شب به تابوتم یک میخ می زنم تا مبادا فرو افتد یادم از دیوار مرگ من هر شب می گویم تا ماه فاصله ای نیست اگر جرات فکر کردن باشد ... من هر شب یقین پیدا می کنم رنگین کمان نگاه تو در شب رنگارنگ تر است . من هر شب با جغد همسایه سایه بازی می کنم تا مُهر زندگی را بر پیشانی ام بنشانم . من هر شب با سیاهی شب رنگ می شوم تا فردا بهتر دیده شوم من هر شب می خواهم تا بام عرفان پیاده بروم اما هیچ شبی بی سقوط برنگشته ام ... من هر شب تا ته شب می روم تا بدانم چه کسی بود که مرا به تابوتم میخ کرد !؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 13:1 توسط شیرین کاظمیان |
هیچ کس پشت این اسم نیست... فقط یک نفر بر صفحه ی چرک این شناسنامه زندانیست حبس ابد ازآغاز پیدایش هیچ کس پشت این اسم نیست ... اسمی گه گویا سال هاست از پس آن فاتحه ای می خوانند روحش شاد آرزوی هیچ کس برای من نیست آنها هم در پشت اسمشان زندانی اند اما فقط آن را انکار می کنند ... + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 15:19 توسط شیرین کاظمیان |
سر جلسه ی اولین امتحان نهایی، ساعت 8 صبح نشسته بودم ، بالای برگه ی امتحانی نوشته شده بود ( امتحان دین و زندگی سراسری کشوری ) یعنی همه ی هم سن و سال های من الان سر جلسه نشستن اون هم تو کل ایران ... با خودم گفتم چی می شد همه همین الان با هم بلند می شدند دست های همه بالا می رفت ... همه یه صدا داشتن ... همه یه چیزی رو فریاد می زدند ...! دریغا از یک صدا ... بعد از چند دقیقه رفتم چند تا سوال جواب بدم ... که البته با روحیات من کاملا هماهنگی داشت ... و اصلا به چیزی فحش ندادم !!! مفهوم طاغوت ، تفقه ، ولی فقیه را تعریف کنید ! ولی فقیه به چند روش انتخاب می شود ! آیا کسانی که فقط با دعا و گریه منتظر ظهور ولی عصر هستند می توانند یاران راستین امام باشند !!! تفاوت اصلی نظام اسلامی با سایر حکومت های دمکراتیک در چیست !!! و چند تا ( ...) دیگه ! جالب اینجاست قبل امتحان با اون حال قشنگی که بعد از دو روز نخوابیدن داری یه پیر زن مزخرف ازت بپرسه دخترم اون ور خیابون چرا مردم جمع شدن ؟ اون ور خیابون رو نگاه می کنی می بینی یه بانک که چند نفر جلوش ایستادن ... به پیرزن گفتم مادر جان خبری نیست که به درد تو بخوره ... اما خیلی دلم می خواست بهش بگم چیه ؟ باز یه عده یه جا جمع شدن دلت می خواد با این همه سوادی که داری بری رای بدی ؟؟؟ یکی مثل خودت رو انتخاب کنی دو سال بعد هم بمیری جور انتخاب تو رو ما بکشیم آره ؟؟؟ کاش من هم هیتلر بودم ! یادم رفت بگم قبل از ورود به جلسه یک ساعت با من کل کل می کردن که این چه ریختیه اومدی امتحان ؟؟؟ انگار زنیکه تمام ذهن من رو خونده بود چون ظاهرمن چیزی نداشت ... این خرداد تا تموم بشه من که تموم میشم ! + نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 12:55 توسط شیرین کاظمیان |
|