|
خيلي سخته كه آدم خودش بدونه بد جور افسردگي داره ... يا اينكه احساس كنه هيچ وقت دلش به هيچ آدمي نمي سوزه ... خيلي سخته هر روز يه گربه ي له شده رو ببيني كه روش مگس وول مي زنه ... از اين سخت تر اينه كه مجبور بشي به كسي نخندي بلكه با همه بخندي ...! خيلي دلم تنگ شده كه با يه آدم صحبت كنم ... راستي تو اين آدم دوني ، كسي يه آدم سراغ نداره ؟؟؟ راستي قيمت روز ( دل خوش ) سيري چنده ؟؟؟ من تو موقعیت آزادی بیان قرار نگرفتم اما فکر میکنم اولین کاری که می کردم این بود که دهنم رو باز می کردم و به هر کی که می خواستم فحش می دادم ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 1:21 توسط شیرین کاظمیان |
مهم اين نيست كه چهار چوب پنجره مون زنگ زده است مهم اينه كه از پنجره آن سوي روشني رو مي بينيم مهم اين نيست كه گنجشك ها لاي تير آهن ها خونه مي سازن مهم اينه كه بلاخره خونه مي سازن ! مهم اين نيست كه گل هاي پشت پنجره مصنوعي ان مهم اينه كه طرحي از يك گلن ! مهم اين نيست كه پرده هاي اتاق هر روز كلفت تر ميشه مهم اينه كه يه پرده بين اتاق و آفتاب وجود داشته باشه ! مهم اين نيست كه مگس ، مگس كش رو دوست نداره ... مهم اينه كه بايدهمه چيز رو يه جوري دوست داشت! مهم اين نيست كه همه شعر هاي سهراب رو فقط حفظ مي كنن مهم اينه كه زحمت مي كشن و بلاخره يه شعري حفظ مي كنن! مهم اين نيست كه من دارم مي نويسم مهم اينه كه شما داري مي خوني ...! جديداً خيلي چيزها مهم شده ...! جديداً زمين رو زير پام حس مي كنم ...! جديداً توان اين رو دارم دستم رو از زير سرم بردارم تا صداي تيك تاك ساعت مچي ام رو نشنوم ...! جديداً ... ... ... !!! + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 1:28 توسط شیرین کاظمیان |
در چاهي افتاده ام خشك اندك طراوتي خوشبو از لجن تنهايي بوي نمور ناچاري، با حركت سوسك هاي تاريكي بيشتر در من فرو مي رود . چه كسي مرا هل داد به اين چاه ؟ اگر محال،فرو بشكند و من به آن سوي روشني بيايم دستانش را مي بوسم. اما نه ! بگذار بي سپاس بماند سقوط من با دستان نگاه او او با پشيماني اش سپاس سقوط مرا مي فهمد ... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 2:22 توسط شیرین کاظمیان |
گاهي آن چنان به فراموشي زندگي مي رسم كه تصويرم در آينه هم مرا به باور خود نمي رساند ... من از چه بگويم كه شادماني به حساب بيايد ... ؟ باور كنيد گاهي آنقدر به بيزاري نزديكم كه عطر خنده را هم نمي فهمم ... من باور خودم را از دست دادم ... ديگر سايه ام هم آن سو تر از من قدم مي زند ... باور كنيد اين ها تصويري از نا اميدي نيست ... باور كنيد من فقط از خودم جدا شدم ... يه جمله منو وحشتناك مي خندونه اون هم اينه كه تو عاشقي ...! فكر كنيد به من مي گن عاشق! من كجا عاشقي كجا ...؟ هر لحظه ي زندگي من مثل آن حسي مي ماند كه نوزاد هنگام تولد دارد ... من به كي بگم هنوز به اين زندگي عادت نكرده ام ... من مستم ... مدت هاست كه مستم ... آن چنان خمارم كه زمان را نمي فهمم ... همه مي گويند زيادِ روي كردم ... كدام(...) اين شراب را به من خوراند ؟؟؟ لعنت به او ... لعنت به زيبايي اش ... + نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 13:17 توسط شیرین کاظمیان |
|