|
تمام آزادي هاي كودكي ام مثل كبوتري گمنام از اين ديار پر زد و رفت. هر چه صدايش زدم ... هر چه به انتظارش نشستم ... هر چه قفس بود به خاطرش گشودم ... افسوس دوباره نيامد ... كاش الان هم مي توانستم مثل آن موقع با هر بار افتادن دوباره بلند شوم كاش الان هم مي توانستم مثل آن موقع با آغازهر بهار شاد بشوم ! كاش حس نمي كردم هزاران سال نوري با آن كبوتر آزاد فاصله دارم ! يه بهار ديگه هم از راه رسيد بعدش هم تابستون مياد و ... چه فرقي مي كنه ؟ درب زندگي من باز است، همه مي آيند و مي روند، گاهي وقت ها با خودشون خيلي چيزها رو هم مي برن ...مثل كبوتر آزادي من ! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 15:38 توسط شیرین کاظمیان |
دستانم را قطع كرده اند و من اكنون با چشماني خيره در مقابل سوراخ سدي ايستاده ام كه تاريخم از آن قطره قطره مي ريزد . مردم زير سيل زلال تاريخ خودشان غرق مي شوند ... دور تا دور اين سد زيبا روزنه هايي عميق باز شده كه گذشته ي من و تو از آن فرو مي ريزد ... اينجا همزاد هاي پترس فداكار همه بي دستند ...! + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 0:1 توسط شیرین کاظمیان |
اينجا ، افسرده ها از بام عرفان سقوط نكرده اند . اينجا ، وقتي به كسي ظلم مي كنند دليلي براي گريه كردن نيست. اينجا ، پشت ميله هاي قفس مظلوميت، دندانهايي تيز پنهان است . اينجا ، نردباني از جنس زمان بر ديوارها نقش بسته است . اينجا ، همه مجبورند باشند ... همه مجبورند براي هم باشند . اينجا ، عشق را در چادر سياه نفرت مي توان پيدا كرد... من اينجا از بام عرفان سقوط كردم . من اينجا گريه كردن را نياموختم. من اينجا از مظلوم هاي بي گناه بيزارم . من اينجا از نردبان پوسيده ي زمان با ذوق ساختگي بالا مي روم . من اينجا مجبورم باشم ... اما به زيبايي سوگند، بودنم را حس نمي كنم . راستي ... من اينجا عشق را خوب شناختم . تا آخرين توانم تن بي توانش را سخت، محكم و شايد بيهوده ، زير چادر سياهم در آغوش نگه ميدارم ! + نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 20:57 توسط شیرین کاظمیان |
ذهن من كوك شده است تا در هر زمان بي وقفه اي زنگ بزند هميشه آن قدر زنگ مي زند و كسي خاموشش نمي كند كه خودش خفه مي شود ... باد مثل قرار دادي بدون حقوق برگه هاي تقويمم را هر روز با خودش مي برد ... خورشيد و ماه نمايش سياه سفيد بازي مي كنند و من خاكستري مي شوم ... يكي از دوستام مي گفت بودن يعني رفتن ... راست مي گفت: هر كي كه هست ، ميره . اما من يكي رو مي شناسم هيچ وقت نبود ، اما رفت ... ولي من هيچ وقت نه حس كردم هستم و نه حس كردم ، رفتم ؟! دلم مي خواد بخندم . اما مي دونيد درد ما چيه ؟ وقتي همه دلقك باشيم كسي نمي خنده ... به همين سادگي ... + نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 19:30 توسط شیرین کاظمیان |
|