|
معلقم نه هوايي هست نه زميني من فقط معلقم. دهان هايي كه در مقابل چشمانم باز و بسته مي شوند و بايد در ذهنم نداي آنها جا باز كند چه تنفر انگيز است. نميدانم چه واژه ي قشنگيست و نمي دانم ها قشنگ تر. من احساس مي كنم خالي ام خالي تر از هر حسي براي زيستن. خالي تر از شادي ديدار او و تهي تر از حس كردن لبخند او و لمس كردن گرماي نفس هايش. چه بد آدم تهي و معلق باشد! مثل اينكه نيمي از فضا باشي حتي از هوا هم خالي باشي من پرم از خالي!!! + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 0:21 توسط شیرین کاظمیان |
آمد شاداب و بهار مانند با جامه اي سورمه اي رنگ زيبا جذاب ديدني با غروري سر شار از زيبايي، نگاه مي كرد دوست داشت بخندد و خنديد آمده بود تا فقط مرا مبهوت سازد آمده بودم ، ايستاده بودم ، مبهوت و يخ زده واي چه خنده اي ! كاش زمان همان جا از حركت مي ايستاد آمده بود و بايد مي رفت من هيچ حرفي نزده بودم فقط سكوت از ما پذيرايي كرده بود رفت. چه فاجعه اي !!! من به چشماش نگاه نكردم!من هنوز چشماشو نديدم ! از درون تهي شدم از برون بي معني در هر دو صورت مسخره! او در مبهوت كردن استاد بود و من در مبهوت شدن... + نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385 23:51 توسط شیرین کاظمیان |
سراب سرد رابطه در انتهاي ژرف يك لبخند چشماني مورب و خسته ، خسته از جسارت ، جسارت گستاخي فرياد عصيان انگيز در عمق سكوت نگاهش انتظار تخيلي رنگارنگ شادماني بي سبب براي رنگين بودن يكرنگي تكراري تظاهر متنوع بودن ، تنوعي با اشك ، تنوعي تكراري هوشياري تكراري تمامي اينها درمحوطه اي خصوصي و زيبا از تنهايي ام گرد هم باقي اند ديدار در آينه كافيست . در ظلمت بسته ي چشمانم آرزومندم اوهميشه بي تظاهرخنده بر لب باشد و... بله ؟ چيه ؟ الآن ميام ... رويا هم كافيست ... بايد رفت . + نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 1:36 توسط شیرین کاظمیان |
سه عقربه گرد هم مي چرخند و خاطره مي سازند . تا كي ؟ روز ، شب ، سياه ، سفيد ، سرد ، گرم ، درد ، درمان ، دستور ، نافرماني ، تلاش ، رضايت ، اميد و؟؟؟ تكرار ... فاصله تا پرواز !!! تكرار... جستجوي لذت و بعد پايان لذت . باز هم تكرار ... چه برنامه ي دقيق و مسخره اي است هدف اين سه عقربه ! عشق بازي مرگ با تن بي دفاعم نبايد دل سوزانه به نظر بيايد ! آهاي آدم آهني ها صبر كنيد من هم بيايم ... مي خواهم ساخت اين عقربه هاي گردان را بياموزم ! اجازه هست ؟ ... + نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 23:44 توسط شیرین کاظمیان |
نسيمي سرد مي وزد.رويا هاي من هميشه سرد است . عاشقانه هايم فوران مي كند . ملالي نيست براي بيان تك تك واژه هاي عاشقانه ام اما ، اما پس معشوق كجاست؟ طعم تنها زيستنم را فداي چشماني كنم كه تا كنون نگاهي به من نينداخته است؟ لبي را بوسه باران كنم كه تا كنون ندايي از آن نشنيده ام ؟ اين سردرگمي كي پايان مي گيرد؟ كي اين سوال هاي بي جواب به انتها مي رسد؟ نسيم باز هم مي وزد ! باز هم خواهد وزيد ! ومن اين نسيم را مي بينم كه با تنهايي ام چه لوند مي رقصد! عاشقانه هايم را با تك تك نفس هايم به گونه اي مه آلود نثار همان نسيم سرد ميكنم تا شايد اندكي بعد به معشوقم برسد ؟ راستي كدام معشوق ؟ نسيم سرد است و معشوق بهاري ام را نخواهد يافت !!! آه ... من هم سرد م!!! صداي پاي آب ميايد و خواهد آمد اما همه جا برايم خشك است. مرغ مهاجر زندگي را هنوز آن حس غريب مي داند اما من با خودم هم غريبه ام !!! + نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385 23:1 توسط شیرین کاظمیان |
|