|
پاييز آمد .هوا باز هم زيبا مي شود و من لذت مي برم . درختان باز هم عريان مي شوند و سرخي خجالتشان را به برگهايشان پيشكش مي كنند. باز بوي خوب ترشي هاي مادر بزرگ خانه را پر مي كند. و باز مثل هميشه من بايد برم مدرسه ! باز بايد اون فرم مسخره رو بپوشم كه آدم رو مثل مترسك مي كنه !اما درس ... اين يكي رو بايد چه كار كرد ؟ اين همه تغيير يه دفعه واقعا سخته ! از وقتي يادم مياد از روزاول مهر بيزار بودم و اين بيزاري بازهم تكرارمي شه ! اميدوارم اين سال از زندگيم هم خيلي زود بگذره ! ممنون از همه ي شما ... + نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 1:41 توسط شیرین کاظمیان |
ميخوام يك خاطره براتون بنويسم : بعد از ظهر بود ،داشتم از كلاس قدم زدن ميومدم خونه ، يه دختر خيلي معمولي بهم سلام كرد و دوستانه شروع به صحبت كرديم. انگار سرشار از زندگي بود اما نمي دونست بايد از كجا شروع كنه مي گفت شعر خيلي دوست داره يه شعرش رو هم برام خوند : خط اتوي پيراهن تو هندوانه اي را به دو نيم قاچ مي كند نيمي براي تو نيمي براي گربه ي ملوس همسايه ! وقتي ازش پرسيدم چند سالتونه ؟ گفت نمي دونم ! من توي روستا به دنيا اومدم و پدر مادرم شناسنامه ي برادر فوت شده ام را به نام من گرفتند ميگن بيست و هفت سالمه اما خودم فكر مي كنم بيست و پنج سالمه ! بعدش ديگه راهمون از هم جدا مي شد خداحافظي كرد و رفت. راهم رو به تنهايي ادامه دادم رسيدم به يه جاي شلوغ ، اوضاع نشان مي داد شخصي قرار است از مكه بيايد. توي اون جمعيت يه نفر نظر منو به خودش جلب كرده بود . چاق بود ،دورلبانش را مدام ليس مي زد يه گوسفند رو بين پاهاش نگه داشته بود و احساس بر تري مي كرد من خشكم زده بود و بي اراده تماشا مي كردم ،هياهو بلند شد و قصاب گوسفند را به زمين زد و آن قدر محكم اين كار را كرد كه چشم حيوان بر زمين ريخت و بعد همانند سنت ديرينه اش سرگوسفند را جدا كرد ... راهم را ادامه دادم يه بچه ي پنج، شش ساله به طرزماهرانه اي گدايي مي كرد . من راهم را دوباره ادامه دادم و به سختي به خانه رسيدم تصميم گرفتم ديگه هيچي نبينم !!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 22:32 توسط شیرین کاظمیان |
كجاست آن نگاه كه از رنگين كمان هم رنگين تر بود؟ كجاست آن صدايي كه مرغ عشق ها را هم عاشق ميكرد ؟ كجاست آن اندامي نوازشش آرزوي زيبا دوستان بود ؟ كجاست آن عطري كه محبوبه ي شب دربرابرش كم مياورد؟ كجاست رويا ؟ چرا رويايم تمام شد ؟ در رويا چه چيز بد بود؟ ديوونگي هم معني داشت ! چرا من اين بن بست و ترك نمي كنم ؟ چرا همش فكر ميكنم مي تونم از اين ديوار قطور عبور كنم ؟ اشكال از خود بي خودمه !!! از خودم بدم مياد ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 23:54 توسط شیرین کاظمیان |
بايست ! بايست ! سكوت ممنوع!!! لب بگشا ، تا كي سكوت ؟ حرف بزن ، باز كن اين روزه ي سكوت را ! چشم ها مي گويد : چه بايد بگويم ؟؟؟ فقط بگو ،بگو آنچه را كه در دل داري ،چیست كه اين گونه وادار به سكوتت مي كند ؟ چشم ها مي گويد : نمي دانم ، نيست كه صدايش كنم ! سكوت شكست ... صدايي لرزان براي اولين بار و آخرين بار به گوش رسيد : آزادي نيست ، اين روياي زيبا نيست ... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 23:37 توسط شیرین کاظمیان |
مگه مي شه تورو ديد و به ترانه نرسيد بگو مي شه تازه شد ، مي شه تورو نفس كشيد مگه مي شه از تماشاي آتيش بازي گذشت بگو مي شه با تو تا آخر شعله ها دويد مگه مي شه تورو ديد و از سپيده پر نشد تورو ديد و از سفرهاي نديده پر نشد تورو ديد و از حريق شاپرك حرفي نزد از هواي اين همه نفس بريده پر نشد آره مي شه ، مي شه تا ستاره رفت تا ته عشق تو دوباره رفت بگو مي شه تورو فهميد مي شه از خوندن نترسيد مي شه وزن عاشقانه به غزل درد تو بخشيد مي شه باز ديوونه تر شد مي شه با تو در به در شد مي شه هم قد ستاره از شب تو با خبر شد آره مي شه ، مي شه تا ستاره رفت تا ته عشق تو دوباره رفت ( شهيار قنبري ) + نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385 23:18 توسط شیرین کاظمیان |
چون طلاي ناب مرا بي منت از خاكم بكن يك شبي را عاشقانه از هوس پاكم بكن هر نگاهت موجي بر هر تخته سنگ پيكرم پر تلاطم تر ز پيشم غرق امواجم بكن بي منت از خاكم بكن از هوس پاكم بكن غرق امواجم بكن مي پسندم بازوانت را به دور شانه ام اول كارم هنوز فكر سر انجامم بكن با تومن در شب خيال ديگري دارم به سر همچو شبگردي مرا از خواب بيدارم بكن بي منت ازخاكم بكن فكرسرانجامم بكن ازخواب بيدارم بكن دوست دارم همچو پيچك بر سر پاي تو پيچم باز امشب چون گل وحشي شدم رامم بكن شبنمي شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن بوسه بارانم بكن بي تاب بي تابم بكن بخت و قسمت را بگو دستي به دست هم دهند دست به دستم ده كنار سايه ات خوابم بكن بي منت از خاكم بكن از هوس پاكم بكن غرق امواجم بكن فكر سر انجامم بكن از خواب بيدارم بكن رامم بكن بي تاب بي تابم بكن در كنار سايه ات خوابم بكن زيبا شيرازي + نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 15:26 توسط شیرین کاظمیان |
سكوت سر آغازيست براي زيستن بي دغدغه ! بهار هميشه بر زمستان پيروز است بهارراهمه دوست دارند و زمستان دلگيررا به خاطر آن تحمل مي كنند. بهار تازه است و زمستان به دليلي گم ، بوي پايان مي دهد. مي خواهم نبينندم ، مي خواهم خودم تنها ببينم اما... اما ... من جز او چه مي بينم ؟ اندامي كه چه زيبا ايستاده مي رقصد و شادمانه و كودكانه مي خندد و من جز او كه در جامه اي سورمه اي مي درخشد هيچ نمي بينم... چقدر رنگ سورمه اي زيباست و چه قدر او زيباست... آغاز فكر كردن به او ، آغاز تولد سكوت در بهار است زيباي اساطيري ام با كدام واژه بگويم كودكانه هايم بوي تو را مي دهد ؟ بوي اينكه تو بهاري و من زمستان!!! + نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 0:0 توسط شیرین کاظمیان |
|