|
زندگي آنچه زيسته ايم نيست بلكه چيزی است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم . گابريا گارسيا ماركز + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 15:58 توسط شیرین کاظمیان |
اين قوانين چيست كه لذت تمرد از آن همانند بوسه ي عاشق هاست. سخت است سكوت كرم ابريشم براي ديدار شكوه لباس ابريشمين ، را ديدن سخت است برهنگي گوسفندي مشغول آخرين شناي نا خواسته درآبي لزج را برسفره ي ايراني ديدن سخت است رقص عروسك ها با شاهزاده هاي پوشالي را ديدن سخت است عشق بازي را بين آدم آهني ها ديدن سخت است شنيدن آواز قويي در صحنه ي باغ وحش را ديدن و سخت است قصه هاي كودكي را به فراموشي سپردن و از همه سخت تر اينكه چشم ها را بشوييم و جور ديگر ببينيم تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره ي شادماني ديروزمان است . زيبايي بزرگ، شيفته ام مي سازد،اما زيبايي بزرگ ترآزادم مي كند ، حتي از خودش. جبران خليل جبران + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 0:26 توسط شیرین کاظمیان |
من آواز قو را شنيدم در آن دم كه لال بودم من به سوي او مي پريدم در آن دم كه بي بال بودم از مي نگاهش مي نوشيدم در آن دم كه مست بودم مي شكستم غرورم را در آن دم كه سخت بودم عشقت را هرگز باز گو مكن عشقي كه هرگز به زبان نيايد چون نسيمي ملايم مي گذرد و بر سر راه خود همه چيز را تكان مي دهد من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را براي او گشودم سرد و لرزان با ترسي سرد و مرگبار و او گذشت بعد ها مسافري بر سر راهش پيدا شد ساكت و خاموش و او عشق او را پذيرفت نه عشقت را هرگز بازگو نكن + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 23:40 توسط شیرین کاظمیان |
حس هاي نهفته در پشت هر سلام ، به شعر و شاعران چندان ربطي ندارد ! آنان چاقو مي سازند براي تراش چوبي ، يا قاچ قاچ خربزه در سفر شما مختاريد كه براي لوله كردن روده هاي هم از آن استفاده كنيد ! پيروزمندانه سيگارش را روشن مي كند و چشمان را تنگ اما آنان دست بردار نيستند ! هي! درد دزدان گند جوراب ! هي! مورچه هاي عينكي! چشم تنگ كردنتان كرشمه ي شماست ، براي بيوه دخترهاي رنگ پريده ي رمانتيك ! پري هاي پرپنبه يي شعر فرداي شما ! زبانتان مار را از لانه بيرون مي كشد ! عمودي ها و افقي هاتان بي حكمت نيست ! اگر سلام را نمي خواستيد ، ما مجبور به تكرار اين همه حقارت نمي شديم ! سلام !درد سيگار هاي خودم و عروسك يك چشم دخترم ! سلام ! قاتل برادرم ! سلام! مهمان نا خوانده ! سلام !خستگي هاي بي پايان نان ، كفش، رنگ... سلام !اي همه ي نا تواني ها ! نداشتن ها! سلام !اي همه ي عرق هاي شرم ! سلام ! اي زندگي ! اي ملال بي پايان ! سلام !اي دل قاچ قاچ ! اي چاقوي خود ساخته !!! زنده ياد حسين پناهي + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 0:12 توسط شیرین کاظمیان |
|