|
هنوز اندام هاي عاصي تو را سرنوشت هاي اهريمني دنبال مي كنند هنوز چهره ي بلورينت را با سنگ تماشا مي كنند هنوز چشمان روشنت را در تاريكي تصور مي كنند هنوز گفتار ظريفت را با غرور مقايسه مي كنند هنوز مثل هميشه قصاب هاي وحشي با غلظت هاي دروني بره هاي مرمريني چون تو را مي خراشند و لذت مي برند هنوز نگاه هاي سرد تو تولد گرم شكوفه هاي بهار را برايم به ارمغان مي آورد هنوز و هنوز من بي استخوان ، بر ابر ها پهن گشته ام و به دنبال رنگين كمان بوسه ي استوار تو مي گردم تا به زمين آيم ... ( موج سكوت ) + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 0:51 توسط شیرین کاظمیان |
يك حادثه با من باش زيباي اساطيري تو زنده به اعجازي بي معجزه مي ميري تا عطر تنت باقيست من معجزه مي مانم بعد از تو چه خواهد كرد تقدير نمي دانم آغوش تو تكراريست تكرار خيال من تنديس غرورت را در بستر من بشكن تقدير تو رفتن نيست تو سهم مني انگار يك وسوسه عاشق شو يك بار فقط يك بار مي ماني و مي دانم پا بسته تقديري يك حادثه با من باش زيباي اساطيري من پنجره مي خواهم تو معني ديواري من آينه ي عشقم تو آيه ي بيزاري بعد از تو منو تكرار تكرار هم آغوشي يك بستر بيهوده يك جرعه فراموشي يك تجربه ي مبهم يك همهمه ي رسوايي يك فرصت بي لذت در يك شب يلدايي حرم نفسي تازه يك خلصه وهم آلود يك نام كه يادم نيست اين آخر بازي بود بي وسوسه مي ماني بي حادثه مي ميري با خاطره ام خوش باش زيباي اساطيري ... نيلوفر لاري پور + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 23:42 توسط شیرین کاظمیان |
نيست هيچي نيست پرواز هيچ كبوتر آزادي بر اين بام نيست هيچ گل شب بويي دراين شب ها نيست تعجبي نيست كه اقاقي ها اين بهار اصلا نبودند اما هست ...تكرار هست، تكرار هست وحشت پايان ديدار هست غم بدرود يار هست صداي ناله ي تارهست كوچه هاي بن بست آميخته از سپيدار هم هست بام ما هست براي پايكوبي تمام عمر كلاغ شب هاي طولاني ما هست براي بو كردن يار اما يار، يار نيست براي دل بي قرار... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 0:32 توسط شیرین کاظمیان |
مي شه از بودن تو عالمي ترانه ساخت كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت با تو مي شه كه صدام همه جا رو پر كنه تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي كور و كر بازيچه ي باد مثل يك باد بادكي دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي توي شهر بي كسي هام تو رو از دور مي ديدم با رسيدن به تو افسوس به تباهي رسيدم شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود لحظه ي شناختن تو لحظه ي تموم شدن بود مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت + نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385 1:17 توسط شیرین کاظمیان |
اين شب تمام مي شود و صبح مثل هميشه همانند چنگالي طعمه اش را بر مي گزيند و بر لجن زار فرو مي دهد . اين شب تمام مي شود واين ستاره ها مي روند و خورشيده هميشه بينا باز هم زيادي خواهد ديد. اين شب تمام مي شود و من هنوز به نداي داستان هزار و يك شب اميد دارم اما هيچ كس آن را هم زمزمه نمي كند ! سحر شده است چيزي جز صداي تكراري اما زندگي بخش ضربان قلبم نمي آيد. هيچ خوابي مرا نبلعيد ... من هنوز بيدارم گويا هنوز مردمك سياه چشمانم انتظار اون خورشيد زيادي بينا را مي كشد !!! خورشيد آمد نورش نمي گذارد ببينمش چه خود خواهه فقط خودش مي بيند و خوشنود است . كاش همه جا تاريك بود اون وقت من ديگه اين قدر شب را دوست نداشتم كه در مردك چشمانم نگهش دارم ...! + نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385 1:14 توسط شیرین کاظمیان |
|