|
سد سكوت ديدگانم همچو گفتار مسدود است از حمل سكوت آري من آن پر پروازكهن هستم كه چيده شد در سفر كبوترانه ات من آن اشك ققنوسم درگير چكيدن و تولد منم آن نور شمعي سياه كه روشن كرد وجود تو را نگاه تو آن عقربه ي بلند و سرخ ساعت است كه گذر زمان را دنبال مي كند و همه خيره به اويند و نگاه من آن قاصدكيست كه خود را با باد يكسان ميداند آري ديدگانم همچو گفتار مسدود است از حمل سكوت مثل بيان كلمه ي درد كه تو بدن همه لرزش به وجود مياره دارم ميلزرم . از همه چي از همه ي حس ها از همه ي علاقه ها فرار مي كنم بيزار نيستم دقيقا ميدانم كه دارم مي گريزم .آنقدر پرم كه نمي دانم چگونه خودم را بر اين صفحه خالي كنم . يعني به اندازه ي لبريز بودن من جا بر اين صفحات هست . درد، همه جام درد مي كنه فكرم ، ذهنم همه ي وجودم درد مي كند زبانم هم خسته است . درد آن شاخه گل را حس كردم كه ساعتي پيش در دستم گرفتم درد از ساقه جدا شدن درد مرگ تدريجي انگاراز سايش گلبرگ هاي سرخ آن گل با بيني ام دردم هزار برابر شد . اين آدم ها ام يا درد مي كشند و به روي خودشان نمي آورند يا اصلا بي حس اند . اما من كه احساس مي كنم به اندازه ي تمام مردم بدنم آزرده است و به دنبال مرگ مي گردم. مرگ در حال حاضر برايم همانند اميدي است كه در تاريكي ها مي درخشد . شايد مرگ پايان همه ي درد ها باشد يا آغازي براي درد هاي جديد . فردا باز هم خورشيد طلوع مي كند و غروب هم خواهد كرد . و همه چي تكرار خواهد شد مثل وظيفه اي سخت و اجباري و انتظار من براي آرامش باقيست ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 0:52 توسط شیرین کاظمیان |
|